![]() |
![]() |
|
| جريده رو كه گذرگاه عافيت سخت تنگ است |
|
این مطلب رو قبل از سال جدید تو وبلاگ قبلیم گذاشته بودم.چون دوستش دارم یک بار دیگه هم ....
تکراریه ولی خیلی دوستش دارم.امیدوارم شما هم لذت ببرید.
تا به حال به بيماري ِ روزمرگي دچار شده اي؟الان سالهاست كه، روزهاي هميشه تكراري من نيز،دچار تكرار شده اند. دلم ميخواهد اين منحني بستهء جنون آور را،اين دايرهء مرگبار روزمرگي را؛يكباره پاره كنم و ازاين زندگي يكنواختِ ملال آور رهايي يابم. دلم ميخواهد كوله بارم را بردارم ؛ بي هدف و بي خبر به راه افتم،قدم بر دهانهء جاده اي گذارم و دل بدان بسپارم. هرجا كه مرا خواند اجابت كنم،به هر آنسو كه هدايتم كرد ،خستگي ناپذير و بيباك روم. بروم،بروم،بروم ... كوله بارم خالي از اسكناس هاي چركين مچاله شده،خالي از تلفن همراه!خالي از نگراني هاي نفرت انگيز مادر و حساب كتابهاي ريالي پدر! كوله بارم نان بيات كپك زده،پياله اي شراب و چندتايي سيگار! كوله ام از همهء هنجارهاي تهوع آور جامعه؛خالي! از همه قوانين دست و پا گيرِ بي ذوق! كوله ام خالي از هراس برف وباران، و آفتاب سوزان! پر از تازگي،پر از پرواز ! پر از رفتني بي پايان ! .... و ... پر از از هياهوي روزي تازه . ولي افسوس ؛ اينا همه رويايي بود شيرين و شايد تلخ،روياي يك نيمه شب دوشنبه ! مرا نگراني هاي نفرت انگيز مادر،حساب كتابهاي جنون آفرين پدر و يك تلفن هميشه همراه؛ ياران هميشگي اند ! مرا هنجارهاي متحجر اين جامعهء كرخت،قانون هاي حماقت بار و مضحك انساني و كوله اي خالي؛ زندانيست تلخ وتاريك، كه مرا در گوشه اتاق خويش اسير كرده اند... روزگاري آرزويم پرواز بود؛اينك هم ! من درختي پيرم كه دراين خاك نفرت انگيز اسيرم... ريشه هايم زندان بانهاي بيرحم زمينند،مدام عميق تر ميشوند تا مرا بيشتر وبيشتر اسير كنند! ولي من بدين خاك تعلق ندارم،روزي خواهم پريد ،خواهم رفت . قايقي خواهم ساخت خواهم انداخت به به آب دور خواهم شد ازين خاك غريب! دور خواهم شد؛من ازين خاك غريب! |
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">86/04/21
|
|
مرغ ســحر ناله سر كن
داغ مرا تازه تر كن زآه شرر بار، اين قفس را برشكن و زير و زبر كن بلبل پر بسته ز كنج قفس درآ وز نفسی عرصهء این خاك توده را، پرشرر كن ظلم ظالم ، جور صيّاد شامِ تاريكِ ما را سحر كن نو بهار است گل به بار است ابر چشمم، ژاله بار است اين قفس چون دلم تنگ و تار است شعله فكن در قفس ای آه آتشين جانب عاشق نگه ای تازه گل مرغ بی دل، شرح هجران ، مختصر، مختصر كن مرغ بی دل، شرح هجران ، مخــتصـــر، چه اندوهناک افسانه ایست، داستان پژمراندن نهال هاي غرور اين تابناك سرزمين؛ در نيمهء اولين ماه تابستاني سرد و غمگين. آه اي خداوند نور ،سوگند، به يا حسين گفتن اين شمرهاي سياه دل بر بلنداي صخره هاي سنگين اعدام. به پيزاهن هاي گلگون رنگ كه به نماد جاودانگي سيماي محزون عدالت،بر سر درفشي كاوياني ،كهنه سرباز جواني بر دست دارد. به ناله هاي دردآور سر به داراني بي ادعا به سياهچال هاي تاريك ضحاكي -ملبس به لباس پيامبران- آه اي خداوند زيبايي ها،سوگند،به گم گشته عدالت سپيد -ميان گنبدهاي طلايي پوسيدگي و خرافات- به خداي نفرت انگيز اين سياه جامگان ؛كه شهوت حيواني اش جز به سنگسار آرام نگيرد. و سوگند،به سرخي گلبرگ هاي رقصان لاله در دلهاي هنوز زنده به اميدِ اين تابناك سرزمين. به بابك و فريدون،به آرش و كاوه سوگند، سوگند. كه اين لجنزار ظلم،اين مرداب متعفن ،حاصل آب راكديست كه روزي به اشكهاي مادر اين -اين كهن بوم و بر- سيراب گشته است. نفرين ! غبار غم امروز خورشيد دلهاي شهدا را پوشانده. اينك دنيا به تلخي اين افسانهء بيداد تابستاني مي گريد. ديشب بر فراز پاسارگاد،نجواي غريبي در گوشم پيچيد كه مي گفت : آسوده بخواب اي كورش كبير، ما بيداريم ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن ۱ :اين روزها عزا دارم. عزادار پژمردگي گل هاي لاله. پ.ن ۲ : پس به حرمت جامهء سياه عزايم و دل داغ دارم سكوت مي كنم،شما هم سكوت كنيد . |
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">86/04/18
|
توضیح : مدتی به علت گرفتاریهای شخصی از خواندن مطالب دوستان محروم شدم.از این بابت به همهء شما بدهکارم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آدینهء تاریکیست،باز هم خصمانه از خواب بيدار شده ام؛بهانه گير و معترض. تنها ساربان لجوج ِ اين خشم سركش ميداند كه شعله هاي هياهوي من امروز دامن بي بنياد كدام هنجار دروغين ِ اين جامعهء مبتذل را خواهد سوزاند؟ ديشب در پايان ِ روال هميشگي ِ يك روزمرگي جاويد به خانه بر ميگشتم كه صداي قهقهاي دلهره آوري چون آذرخشي مهيب بر فرق سرم كوفته شد. قهقه اي با درون مايهء استهزا،چون نوك تيز خنجري پولادين كه به سنگ بي تفاوتي تيزش كرده اند،خنجري با دسته اي چوبي كه نگاره هاي سرد فراموشي بدان منبت كرده اند. مرا چه كسي اينچنين به باد استهزا گرفت ؟ در اين تاريكي ِ آدينهء خاموش،در اين خيابان خلوت ِ وهم انگيز، خندهء تسخر آميز كيست كه آزارم ميدهد؟ آشفته ام اميد،امروز دختر بي گناهي به گناه داشتن مادري از كار افتاده و تهي دست چشمان زيبايش را براي هميشه اي درد آور از دست داد . وپزشك جراح در حالي كه شكم ِ از برياني پر شده اش را ميخاراند، پاهايش را چون حيواني نفرت انگيز بر روي ميز گذارده بود و مغرورانه پكي به سيگار ميزد ؛ قهقه اي سر داد و با وجدان خويش گفت : اگر گونه هاي زيبايش را به لب هاي نئشه ام فروختهبود اينك چشمانش را از دست نداده بود ! آيا صداي قهقه ء اين شرافتمند ترين بقراط ؛اين پزشك دلاور و اين اشرف مخلوقات بود كه ناگهان بر فرق سرم كوفته شد ؟ آشفته ام اميد ! امروز پدري كودكش را در دروازه ء بزرگ بيمارستان در آغوش گرفته بود و مي گريست. با كودك ِ از عفونت كبودش مي گفت : ببخش فرزندم،مرا ببخش اگر آنقدر پول ندارم تا تو را از مرگ رهايي بخشم. بعد به دروازهء بيمارستان ـ كه بيشتر به غربالي ماند كه فقط اسكناس هاي درشت از آن عبور ميكند ـ نگاه سردي انداخت و كودكش را براي غسل ميت به گورستان برد. و آن مرد ديگر، آن شكم گندهء سيه چردهء زن باره، بوسه اي بر دود ترياك ِ سر سيخ ميزند و با چشمان نفرت انگيزش نگاهي به ساعت ديواري خانهء ويلايي اش ميكند و قهقه سر ميدهد و با لبان سياهش ميگويد : بهل حاجي جان هنگام وصل است و لقا ،بايد آماده شوي ! او ميرود تا چمدانهايش را ببندد، آخر براي پانزدهمين بار عازم خانهء خداست. آيا صداي قهقهء اين عارف عاليقدر،اين كاسب با انصاف و اين اشرف مخلوقات بود كه ناگاه بر فرق سرم كوفته شد ؟ آشفته ام اميد، امروز يك دانشجوي بي رمق، سر كلاس معارف اسلامي خوابيده بود، وقتي كه با صداي فرياد ِ ندامت بار شيخ الاسلام، مفتي اعظم ،موبد موبدان از خواب برخاست ،شرمنده بود كه بگويد براي سير كردن شكم خواهرش تا صبح در خيابانهاي از برف سفيد اين شهر خاكستري به فروختن لبو مشغول بوده است. و آن اموزگار راستين اخلاق در حاليكه سبيل هاي نفرت انگيزش با چربي كله پاچه براق شده بود،قهقه اي زد و به او گفت كه برود و تا وقتي كه منزلت و جايگاه معارف اسلامي را درك نكرده هرگز به كلاس باز نگردد . آيا اين صداي قهقه ء اين مصلح بلا منازع، اين پروردگار اخلاقيات و اين اشرف مخلوقات بود كه چون پتك بر سرم كوفته اند ؟ آه چه بوي عطر ياسي ميدهد جا نمازتان ! ياسي كه به پيشاب اسب و فضلهء كفتار خوب ساييده اند و چند روزي در محلول آمونياك خوب خيس داده اند. اه چه نوراني شده ايد، اي پيامبران عدالت،گويي چراغ گرد سوزي را با ظرافت هاي خاص هنري در مقعدتان فرو كرده اند. آه چه متبرك شده ايد،اي خدايگان انسان دوستي و انسانيت،گويي خوك هايي كه در آب زمزم شستشو داده و سگاني كه پاپ اعظم به دست خويش غسل تعميد داده است ! آها ! زيارت قبول، اي كاش زودتر فرموده بوديد كه قصد زيارت داريد، تا خدا خانه اش را در حياط مقدس خانهء شما ساخته بود اي پزشكان سپيد جامه ،اي مظاهر ايثار و عبود يت ؛ اي كاش تخم چشمانتان را با نقره ء داغ پر نكرده بودند، شايد در اطراف خود مي ديديد كه هر ذره از اين خاك به معصيت آلوده ، عدالت را فرياد ميزند . آي اميد ! بيش از اين گريه نكن ، صداي زجه هايت در ميان قهقه هاي بي دريغ اشرف مخلوقات به گوش هيچ كس نخواهد رسيد. بدرود |
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">86/03/31
|
|
تماس خصوصي اميد.و |
| ...و چنين گفت زرتشت |
فردريش.و.نيچه : دوست میدارم کسانی را که برای فرا شدن و فرو شدن،نخست فرا پشت ستارگان از پي دليل نميگردند! چنين گفت زرتشت .
|
| پيشين سروده ها |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| موضوع |
|
سروده هایی از زرتشت نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 2 نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 1 |