![]() |
![]() |
|
| زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم |
|
موج غریبی بود،جدالی که خصمانه می نمود و ندانستم --باختن درآن-- نقطهء سعادت من است. ثانیه ای درنگ نداشت، به جنگ میخواند مرا، مدام و مداوم. نا ((آخرین ذره های وجود داشتن ام)) را نابود کند. و من دراین جدال سلاحی جز باختن نداشته ام، باختن آنچه که اینک فهمیده ام می باید باخت.
روزی غرور برداشتم و --- این راه ---- غرورم را شکست روزی گام برداشتم و --- این راه --- پایم را شکست. روزگاری دل بستم و --- این راه --- دلم را شکست و امروز فریاد بودن سر دادم و این راه مرا شکست.
و به راستی که ابتدا درد داشت، آنچنانکه به کفر گویی هم افتادم.
و اینک دیگر منی باقی نیست؛ آنچه بین((من)) بود و (( او)) ؛ من بود؛ که قربانی اش کردم. همانند آن خواب دوست داشتنی ! ابدیت یافته ام و دیگر جانی ندارم که درد کشد! و یا حضوری ندارم که ملالی کشد!
دوستت دارم، همچنان فروزان و سوزان و فزاینده. و هیچ گاه به این خوبی نبوده ام. این یک دستور بود، باید برملا میکردم و زمانی هم نداشتم. می ترسیدم، حالم بد بود و خسته بودم. ولی همه چیز آنگونه پیش رفت که می بایستی! و اینک خوبم، هیچ گاه اینقدر خوب نبوده ام.
من نیستم و هستم، هیچ نیستم و همه چیز هستم.
بخشی ازین دنیا بودم که وجود داشت و اینک که وجود ندارم همهء دنیایم.
به چشمان بی نظیر ات سوگند می خورم که هیچ گاه به این خوبی نبوده ام. به آن ماه محدب و خاطره انگیز در میان صورت مهربانت، به آن دستان خنک و دلچسب ات و به آن نگاه جنون آمیزت سوگند می خورم که هیچ گاه به این خوبی نبوده ام... به وجود پاکت ،آن وجود عاری از دروغ و کینه و به ترکیب دیوانه وار اجزای صورتت و به این احساس عمیق و آکنده؛ که حقیقتا تو بودی تحقق آن رویای دوست داشتنی ،دران شب پر درد و پر تالم.
چشمانم را بسته ام و بر فراز زندگی پرواز میکنم ، نه اندوهی هست و نه بیماری. کجا این من ام، همه ام و هیچ ام؛ با آسمان احساس همنوعی دارم و با باد خیال آمیزش،در هم آمیخته ایم من و خورشید. و ابتدا اگرچه سوختم، اینک خورشیدم که سبک بال بر بلندای حیات پرواز میکنم. و فروزانم ، در میان سینه ام شعله ها میسوزند و من اما به خاطره ای از لبخند تو همچنان مست ام و دیوانه.
آری حالم خوب است؛ زندگی سختی داشته ام، درد و تنهایی و بیماری و بی کسی و تفاوت! چشمانت از چشمان غزال مست تر بود که اینگونه دیوانه ام ساخت. چشمانت از چشمان غزال شیرین تر بود که اینگونه شیرین کامم ساخت.
در تمام روزهای تنهای ام و در تمام شب های سخت و طاقت فرسای دورهء آموزشی، با یاد چشمان تو خدا را در یاد آوردم، این شعر را زمزه کردم و لبخند بر لب آوردم.
آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت معشوق و شراب و می پرستی را ساخت بی شک قدحی شراب نوشید و از آن سرمست شد این جهان هستی را ساخت هر کاری میکنی ، مرا از داشتن این احساس مافوق بشری منع نکن! |
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">88/07/18
|
|
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آسمان امروز چه پر نیرنگ است؛چون هيمشه آبي. چه صبح دل انگيز رغت باريست و چه روز زيباي نفرت انگيزي؟امروز چه پر تخاصم از خواب بيدار شده ام،روح سركش من غليانگر و بيتاب،طغيانگر و نا آرام،روح من امروز به جوش آمده است. من خيال آرام زيستن،گويا،هيچ در سر نداشته ام.امروز بر خاسته ام تا جاي ديگري را به آشوب كشم. روياي كودكي ام چه شد ؟ روزي بر لبهء پنجرهء اتاق تنهايي ها نشسته بودم و پاهايم را آويزان كرده بودم و تاب ميدادم،به دور دست ها خيره شده بودم،مرا صادقانه هواي پرواز بود و سوداي پريدن.پاهايم به خنكي ِ نسيمِ دلنواز بهار خشنود بود و ترس هيچ نداشت. افق هاي شيرين و سرخابي مرا به فرياد ميخواند و من،بال گشوده تا دعوتشان اجابت كنم. در گلو بغض پرواز بود و در بالهايم غوغاي مصمم پريدن. من تا بدان قلهء رفيع تا فرودست هاي ناممكن،چندتايي به هم خوردن بال فاصله داشتم. اشك شوق در چشمانم حلقه زده بود،سه دو ،آمادهء پرواز بودم،يك ... مادر فرياد كشيد!كودك دلبندم؛مبادا پرواز كني،پرواز در توان تو نيست،اين شيوهء پرندگان است،بيا در آغوشم تا تورا از محبت مادري ام سيراب كنم. آه اي كودك دوست داشتني ام تو هميشه براي من كودك خواهي ماند. من نگاهي به آسمان كردم و بي توجه بال گشودم تا بروم،ولي ... زمزمه اي در گوشم پيچيد،صداي آشناي يك معلم بود. ((عزيزان من،ما به همراه والدين دلسوزتان نخواهيم گذاشت پرواز كنيد،ولي اگر سگهاي مطيعي باشيد خواهيم گذاشت تا كارمند سادهء يك بانك باشيد .البته در شمال شهر !)) صداي خنده هاي آشناي يك پدر بزرگ بود : ((ها ها ها،اين ها همه در سن و سال كودكي چون تو طبيعيست.روزي تو هم بزرگ خواهي شد و ياد خواهي گرفت كه به جاي پرواز در آسمانهاي بلند در اعماق زمين همسري اختيار كني و برا من نتيجه هاي تپل و مپل بياوري.)) آري،جز به جز،صحنه به صحنه و مو به مو به خاطر دارم،اين روز مرگ آرزوهايم بود !من به لطف عشق بي منتهاي مادران،نصيحت هاي دلسوزانهء اساتيد و پوزخندهاي حكيمانهء هزاران پدر بزرگ روزي عاقبت بزرگ شدم. اينك زندگي خوبي دارم! يك كار نفرت انگيز و پر درامد، چندتا كانال لعنتي تلويزيون،كه ميتوانم آزادانه يكي از آن ها را انتخاب كنم و چند كتاب كه جلدهاي زيبايي دارند و البته يك خانه كه مثل افكار خشك و هنجارهاي پوسيدهء اين جامعهء تهي بوي تعفن ميدهد. آه اي خانوادهء هفتاد ميليوني ام،اي پدربزرگان حكيم و اي اساتيد دلسوز لعنتي،با من چه كرديد،بر سر روياهايم چه آمد؟از همهء شما متنفرم،شما بالهاي پرواز مرا شكستيد. شب همه شب،روز پس از روز،زمزمه هاي بي هويت شما گوشهايم را آزرد. ولي من ديگر خسته شده ام،ديگر گوشهايم هيچ نخواهند شنيد،امروز من پرواز ميكنم،به سوي همان افق هاي زيباي كودكي؛بي هيچ هراس. شما عروسكهاي رقصان هنجارهاي باطل اجتماعي،حالم از همه تان به هم ميخورد. من پرواز خواهم كرد ... تهوع و رخوت از روح آرزوهايم خواهم زدود،من به بالهابم ايمان دارم.من رفتم تا پرواز،تا اوج،تا فراز قلهء زيباي آزادي. اميد ۶ / ۲ / ۸۶ |
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">87/10/19
|
|
نیک بنگر مرا ای شمایل دهشتناک تقدیر. این پرچم من است. بر خلاف بخت سیاهم دیوانه وار سپید است. نیک بنگر مرا ای ملعون این بار حقیقتا گریه می کنم. گریه ام گرفته است. صدای باد از میان خیالم می آید.همه آرزوهایم میروند.نرم و آرام. و من آرام و بی هیچ نزاعی تنها چون کودک بی مادری عروسک آرمانم را در آغوش گرفته ام و می گریم. فردا !شاید بازیافتمتان ای رویا های دیرین ام. امروز خسته ام میخواهم بخوابم. فردا شاید. شاید این همه دشواری از کالبد تیره و ناصافم آینه ای ساخت که در آن حقیقت را دیدم. مرآة صاف و بی هجو ِ آزادی. شاید هم پرواز.پرواز بلند وارستگی. شاید هم ماسه های روان کویر،که به نوازش باد موج می یابند. شاید هم خدا را دیدم.همانکه میگویند مهربان است. روزی عاقبت؟! اینک این عصیان پر خروش من بر آرامش کاغذ است. نوشتن من گناه است. گناه بر زبان آوردن آزادی! نامی که روزهاست نشنیده ام. زنده باد آزادی. آزادی از بند من. زنده باد پرواز.سبک و بی دغدغه. و بدرود. ای قافیهء نا تمام جاودانگی. تو را بدرود
|
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">87/08/25
|
|
تماس خصوصي اميد.و |
| ...و چنين گفت زرتشت |
گاهی !
جاده ای در میان جنگل , پوشیده از برگهای خزان زده پاییزی و مه غلیظ سپید رنگ میتواند انسان را تا به همیشه دیوانه کند. و اينست راز جنون ام |
| موضوع |
|
سروده هایی از زرتشت نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 2 نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 1 |
| پیوندها |
|
Pink Floyd Camel Band Bob Dylan Rolling Stones Bruce Springsteen Tom Waits WASP |