![]() |
![]() |
|
| زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم |
فکر نمی کنم بین پشه و خفاش زیاد فرقی وجود داشته باشد. ای شاه بی خیال و مست با توام آیا با من مسکین حواست هست؟ روزگاری دامنت گیرد آه این فقیران تهی دست. تا کنون کنار کودکانت نیمه شب آشفته خفتستی؟ نه...نه...نه تو بی غم و مستی تا کنون حتی،برای تکه نانی پیش فرزندان خود شرمنده بودستی؟ نه...نه...نه تو بی غم و مستی کجا پای تا زانو در گل بودستی؟ کجا چشمان ات از بار گناهانت خجل بودست شبانگه ناله دهقان پیری را که می گرید شنیدستی نه...نه...نه تو بی غم و مستی ای شاه بی خیال و مست ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بیا بنشین و با مردم مدارا کن گره از کار این افتادگان وا کن بترس از شعله های زیر خاکستر بیا اندیشهء اندوه فردا کن هزاران تاج سلطانی دو صد تخت سلیمانی فلک بستاند از دستت به آسانی که این تخت بلند جم نه بر شاهان سامانی وفا کرد و نه بر پرویز ساسانی که این رسم فلک باشد نه شاهنشاه بشناسد نه روحانی مباد آندم که چنگیزی به پا خیزد کشاند آشیانت را به ویرانی همای از خواندن این فتنه پروا کن چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن(۱) : شعرها از همای،خواننده گروه قابل تحسین مستان. پ.ن(۲) : چه فرق میکند شاهنشاه یا ولایط متلغ فغیه! پ.ن(۳) : یاد بهزاد گرامی باد که نبودنش همه رو نگران کرده!
|
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">87/09/21
|
|
روزی عاقبت، تلافی خواهم کرد، همهء بی محلی هایت را ، ای دختر مغرور همسایه خدا را دیده ام. خدا دختر همسایهء من است. چشمانش رنگ روزهای خوب را دارد. لبانش همرنگ احساسات کودکی ام است. قدش به بلندای روزهای تابستان و موهایش، به بلندای شب یلدا. روزی پنهانی او را دیدم، از پلکان آسمان پایین می آمد. آرام به گوشه ای خزیدم،خوب نگاهش کردم،او مرا دید و لبخند زد،او مرا کشت. ازآن روز بر زمین سرد میخوابم و هذیان میگویم. ای خدا،ای دختر همسایه، باز هم مرا به بازی بگیر، تا به سازت بر بلندای درختان برقصم.و مستانه فریاد کشم. مرا برنجان، آنقدر که هق هق ِ گریه امکلاغ ها را به وجد آورد. آنگاه به دل رحم آور و در آغوشم کش، تا در دامن ات آرام گیرم. در خواب شبی، دستانش را بوسیدم،گونه هایش را لمس کردم، مرا در آغوش گرفت و نوازشم کرد. بوی خوش نارنج میداد و طعم گس انار ترش بود و شیرین بود و تلخ بود. ولی شور نبود. رویای دلفریب پرواز بود بر بلندای صحرای سرخ رنگ آرامش. گریه کردم و او را خواستم،پشت به من کرد و رفت. از هوش رفتم و نیست شدم. آنگاه از دوردست ها بوسه ای برایم فرستاد که چون تیر در میان دو چشمم نشست و مرا کشت. آخرین نفسم را کشیدم و نیست تر شدم. آنگاه بر بالای نعشم نشست و اشک هایم را پاک کرد دیگر فنا شدم در گوش هایم آرام نجوا کرد، اینک مرا بخواه اورا خواستم و دیری نپایید که سراپا او شدم. از ابتدا هم او بودم تنهای تنها. این زندگی توهم دیرپای بودنی بود و من هرگز نبوده ام.هرگز جدا نبوده ام. آخر هیچ گاه من ازین خواب بر نشدم. هنوز هم مجنونم و بیهوش در خوابم و هرگز بیدار نشده ام. ای دختر مغرور همسایه هنوز هم بیدار نشده ام. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به گرد کعبه می گردی پریشان که وی خود را در آنجا کرده پنهان به گرد کعبه می گردی پریشان که وی خود را در آنجا کرده پنهان
اگر در کعبه می گردد نمایان اگر در کعبه می گردد نمایان پس بگرد تا بگردی... بگرد تا بگردی بگرد تا بگردی... بگرد تا بگردی بگرد تا بگردی... بگرد تا بگردی
در اینجا باده می نوشی در آنجا خرقه می پوشی چرا بیهوده می کوشی؟
در اینجا مردم آزاری در آنجا از گنه عاری نمی دانم چه پنداری؟!
در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری تو آنجا در پی یاری چه پنداری؟ کجا وی از تو می خواهد چنین کاری؟ کجا وی از تو می خواهد چنین کاری؟
چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند؟! چه پیغامی...
چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند؟! چه سلطانی...
چه دیداری... چه دیداری... که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند؟! چه دیداری... چه دیداری...
به دنبال چه می گردی؟... که حیرانی؟ که حیرانی...
خرد گم کرده ای شاید نمی دانی! خرد گم کرده ای شاید نمی دانی!
همای از جان خود سیری! همای از جان خود سیری که خاموشی نمی گیری! که خاموشی نمی گیری
لبت را چون لبان فرخی دوزند تو را در آتش اندیشه ات سوزند هزاران فتنه انگیزند تو را بر سر در میخانه آویزند
((شعر از همای خواننده گروه مستان))
|
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">87/09/12
|
|
تماس خصوصي اميد.و |
| ...و چنين گفت زرتشت |
گاهی !
جاده ای در میان جنگل , پوشیده از برگهای خزان زده پاییزی و مه غلیظ سپید رنگ میتواند انسان را تا به همیشه دیوانه کند. و اينست راز جنون ام |
| موضوع |
|
سروده هایی از زرتشت نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 2 نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 1 |
| پیوندها |
|
Pink Floyd Camel Band Bob Dylan Rolling Stones Bruce Springsteen Tom Waits WASP |