![]() |
![]() |
|
| جريده رو كه گذرگاه عافيت سخت تنگ است |
|
فصل اول مادر راستش را بگو ! چرا حسين شهيد شد؟ آيا دليل مرگ پدر هم همان بود؟ راستش را بگو ! هشت سال جنگيده ! چرا هشت سال جنگيده ايم ؟ سر درد دارم مادر هنوز هم نفهميده ام چرا پدر رفت و ازان چند پاره عكس ماند و مشتي افتخار چرا پدر مرده است ؟ آيا او هم شهيد شده است آه محمود! محمود! محمود! ما چه كرده ايم چه بر سر ايران آورده ايم محمود به من بگو چه بر سر روياي پس از جنگ آمده است ! چه بر سر روياي پس از انقلاب آورده ايم آياي بايد داد بكشيم و افتخارات خود را فرياد بزنيم؟ آيا بايد جيغ بكشيم آه محمود،محمود ما چه كرده ايم؟ ***************************************** فصل دوم زن در آستان در ايستاده بود لبخند مصنوعي اش نقابي بود براي پوشاندن پوشانيدن عذابي نفرت انگيز درست در ميان سينه اش بغض دردناك خود باختگي شوهرم را در ميانه هاي جنگ از دست داده ام و حالا براي سير كردن فرزندانش در خيابانهاي تهران حاجي بازاريهاي فاسد را تور ميكنم تا پنهان از چشم همسران قانوني خويش صيغه ام كنند ! و هنوز هم شب ها پيش از خواب چشمان خيسم را پاك ميكنم و با خود ميگويم اين كار كاملاً شرعيست. نه! من خود فروشي نكرده ام فصل سوم مردم بي روح و دينداري عهده دار ما شده اند مردم كثيف دينداري عهده دارمان شده اند به ما آموخته اند چگونه احساس كنيم همه چيز خوب است،حتي آن لحظه كه هيچ چيز خوب نيست آري سالها در سريال هاي شبانه شان به ما آموخته اند كه هميشه از ما بدبخت تر هم پيدا خواهد شد فلذا ما نبايد فكر كنيم كه بدبختيم. بايد همه را به حساب حكمت خدا بگذاريم به ما آموخته اند همه چيز را بر گردن خدا بياندازيم به ما آموخته اند كه هر كه بيشتر درد بكشد به خدا نزديك تر است! و خودشان ها ها ها ها در برجهاي برافراشتهء شمال شهر كباب ميخورند و ترياك ميشوند و با زنانشان همبستر ميشوندو به ريش ما ميخندند آري آري آري مردم كثيف و به ظاهر دينداري بر ما حكمفرما شده اند فصل چهارم وقتي كه تو مجبوري در اجتماع زندگي كني تو را وادار ميكنند كه به روز باشي مي خواهي روي پاهايت بايستي مي خواهي فرد قابل احترامي باشي ميخواهي ماشين بي ام دابل يو داشته باشي گوشي ان نود و شش ميخواهي،ميخواهي،ميخواهي .... چگونه بايد دخل وخرجت را جور كني بياموز، خوب بياموز ديگران را عصباني كن آنها را غمگين كن آنها را ديندار كن وادارشان دو را با دو جمع بزنند و نگذار بيشتر ازين بياموزند وادارشان سياه بپوشند و بگريند وادارشان هر شب جمعه در مساجد جمع شوند به آنها القا كن نمي توانند فكر كنند و تو بايد كه به جايشان فكر كني وادارشان كه از تو تقليد كنند همانند يك گوسپند سفيد تپلي وناز تو فقط وادارشان آنها را بخندان آنها را بگريان فقيرشان كن آنقدر كه به نون شب محتاج شوند وادارشان كه دراز بكشند و بميرند وادارشان كه بروند روي مين ها و براي دفاع از ارزش هاي تو بميرند وادارشان تا به زير تانك ها بروند وادارشان ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن (1) بر اساس نوشته اي از راجر واترز و آلبومي متعلق به پينك فلويد به نام ضربت نهايي اين مطلب ادامه دارد .... |
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">87/01/25
|
|
تماس خصوصي اميد.و |
| ...و چنين گفت زرتشت |
فردريش.و.نيچه : دوست میدارم کسانی را که برای فرا شدن و فرو شدن،نخست فرا پشت ستارگان از پي دليل نميگردند! چنين گفت زرتشت .
|
| پيشين سروده ها |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| موضوع |
|
سروده هایی از زرتشت نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 2 نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 1 |