![]() |
![]() |
|
| جريده رو كه گذرگاه عافيت سخت تنگ است |
|
در ميان هندسهء آشفتهء افكارم؛فريادي به گوش ميرسد ،گوش كن : شب عيد است و من،باز هم ديوانه شده ام. تنهاي تنها بر صندلي نصفه نيمهء يك ايستگاه اتوبوس نشسته ام مردمي كه عبور ميكنند به كفشهاي گران قيمت ام مي نگرند.توجهشان جلب ميشود.با نگاه كفشها را تعقيب ميكنند و به صورت ام ميرسند. در اين حين ديگر نمي توانند بهت ابلهانه شان را پنهان كنند. صورت ماتم زده ام به كفشهايم نمي آيد! لعنتي ! چرا مرا اينگونه نگاه ميكني؟ موهاي نا مرتب و صورت نتراشيده و سيگاري در گوشه لب، چشمانم ماتم دارد. عمق اندوه نگاهم بدانها سرايت ميكند بي آنكه بدانند چقدر از يكايكشان متنفرم. سپس بي هيچ ملالي مرا فراموش ميكنند و مي روند. تلخي بسيار دارم. و مردمان بي حوصله اند! مثل عقاب پيري در ميدان وليعصر،روي صندلي شكستهء يك ايستگاه اتوبوس، اينجا تنها نشسته ام و افعال مردمان را تصوير برداري ميكنم. شايد روزي ازين همه حماقت فيلم بلندي ساختم ؟ شايد سريالي براي تمام شبهاي سرد زمستان! اينان رمه گاني هستند ويترين پرست جيبها را از پول انباشته اند و با دو دست آنرا سخت نگاه داشته اند،مبادا هزار ريالشان را باد برد. همانند كفتار در ويترين مغازه ها به دنبال لاشه اي ميگردند ، ناگهان جلوي ويترين مغازه اي همانند عشاق عهد پارينه سنگي خشكشان ميزند،مبهوت و شيدا به تكه اي پارچهء سوزن خوردهء بي ارزش مينگرند. نيك ميدانم!آخرين مد سالست و انسانهاي فرهيخته هميشه بايد به روز لباس بپوشند! كودكي چند اسكاچ در دست دارد. راه به راه آويزان اين فرهيختگان ميشود بلكه اسكاچي بيشتر بفروشد و پولش را ببرد براي ارباب مفت خورش. شايد امشب كمتر كتك بخورد! اليور توئيست قصه ما تنها ميخواهد اسكاچ هايش را بفروشد او مفهوم ازدحام عيدانه اين فرهيختگان را نمي فهمد. و آن كفتارهاي فرهيخته ... يكي با لگد،ديگري با دشنام و آن يكي با بي توجهي، هركدام طريقي دارند در پراكندن كودكان نافرهيختهء آويزان؟! آن كودك لباسش تنها تكه پارچه اسيت براي نمردن در اين واپسين روزهاي زمستان، سر زانو هايش سوراخ! و آن ديگر كودك؛لباسش به قيمت همهء آرزوهاي پدر تنگ دستي است كه شب ها از شرم كودكان گرسنه اش دير به خانه مي آيد. و چه جالب ؟! سر زانوهاي شلوار چند صد هزار توماني اين كودك هم سوراخ است! ها ها و ... اين سوراخ كجا و آن سوراخ كجا آن كودك آمده تا اسكاچي بفروشد،در اين واپسين روزهاي زمستان آن كودك آمده تا لباسي بخرد در اين نخستين روزهاي بهار. كودكان نيز چون سوراخ هاي سر زانو ميتوانند متفاوت باشند! مقادير بسيار زيادي ازآن مادهء زرد رنگ و بد بو كه انسان چند باري در روز از خود دفع ميكند بر سر و صورت هاي فرهيخته شان باد. اي كاش كبريتي داشتم بزرگ. روشن اش ميكردم و بر زير زندگي هاي نفرت انگيزتان ميگرفتم. همهء كمبود هاي انسانيتان را با چند اسكناس و به خريدن چند دست لباس پوشانده ايد؟! آن همه كثافت تهوع بر انگيز درونتان را چه ميكنيد. آهاي عوضي،اون قيافه مسخ شدهء خاكستري ات رو تو آينه نگاه كن.با يه خروار آرايش و چندين بار عمل جراحي،هنوز هم با مدفوع سگ همسايمان مو نمي زني! حالم از همه تون به هم ميخورد : مصرف گرايان بي هنر كفتاران خوش لباس و از خودم كرمي بي ارزش و خوش لباس با توهم فرزانگي به زودي ديوانه خواهم شد در آن خيابان لعنتي هيچ كسي فكر نكرد كودك اسكاچ فروش تنها يك فرق با كودك من دارد : شبانه هايش را در بستري از پنبه و با شكمي سير نگذرانده است وگرنه هيچ موجودي در بدو تولدش فرهيخته نيست او حتي نمي داند روز يعني چه،نوروز يعني چه! اين روزها تصميم دارم دقيقاً روزهاي آخر سال و خريد هاي آخر سال را كوفتتان كنم.
|
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">86/12/15
|
|
تماس خصوصي اميد.و |
| ...و چنين گفت زرتشت |
فردريش.و.نيچه : دوست میدارم کسانی را که برای فرا شدن و فرو شدن،نخست فرا پشت ستارگان از پي دليل نميگردند! چنين گفت زرتشت .
|
| پيشين سروده ها |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| موضوع |
|
سروده هایی از زرتشت نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 2 نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 1 |