![]() |
![]() |
|
| زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم |
|
((مسير تنگ،راه پر كلوخ و كفش ها پاره و ... هوا بس ناجوانمردانه سرد است.))
کودکِ بي بند وبار درونم مدام بهانه ميگيرد... مرغان قفس جز به ناله نمي خوانند. و اين قفس همچنان از من پر آخر خيالم را پياپي به طعنه زدن هاي پر ملال پراكنده اند. مبادا كه حتي به رويا خوشبختي را ببينم ترسند مبادا هواي خيال به تكاپوي نياز بدل شود. ومن كمر بسته ام تا روياي خويش زنده نگاه دارم. اميد؛ چهار ديوار اتاقش را به آويزه هاي سرنگون حقيقت بسيار آزرده است. اينك منم و سراسر رويا مي خواهم لطيف و سبك پرواز كنم. روح در من جريان دارد و حيات به فلسفه عشق ميورزم وبه نقاشي به طنين بي تكلف ترانه هاي غرب دور، ضربه هاي پولادين و پرده هاي زمخت و در گوشهء ديوانه وار ميزانهايش نواي وهم انگيز نبوغي پنهان هنوز هم قهوه ام را تلخ دوست ميدارم و چهچهه هاي شجريان را كه در ميان شكوه خيال رقصان و ماندگار نقش حيات مي زند ها؟! سيگار من پر نيكوتين باد و تلخ تلخ همچون شراب سرخ رنگ و گناه كار ((هديه اي اگر مرا داريد،تنهايي مهيج شبهايم را بر هم نزند باري نصيحتي اگر مرا داريد، خيال شبرو ِ بي پروايم را برهم نزند باري)) زندگي آرامي دارم اندوه بسيار بوده است ولي هنوز هم ته خنده اي بر لبانم مرطوب مانده است. خدارا يك شب در ميان سپاس مي گويم او راضي است و من به رضاي او رضايتمند گاه شعلهء عشقي مي آيد و به نزاع ام مي خواند. لبخند ميزنم و بدان تن نمي دهم. گاه وسوسهء سفر ديوانه ام ميكند جيبهايم را خالي ميكنم و كوله بارم را سبك پرواز ميكنم و بي هيچ راهنما، رهسپار گردش هاي بي هدف، گوناگوني حيات را محك ميزنم روح من ؟! برافراشته چون سپيدار ولي ناپايدار چون باد است. هرگز بدين خاك سرد بدين گورستان آرزو ريشه نداشته ام اين شرح حال من است پرواز ،پرواز ،پرواز با خاطراتم به خواب ميروم و با رويا هايم بيدار ميشوم پرواز ميكنم ... به توهمي ماند نه دود دارد و نه سرگيجه پرواز است |
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">86/11/27
|
|
می خندید و به آسمانم می برد. می گریست و چشمانم از اندوه کودکانه اش دیوانه وار فریاد می کشید. می خندید و من بی اختیار می خندیدم می گریست و من بی اختیار می گریستم. لبانش به تازه گی خاک باران زده بود و چشمانش خاكستري اش مفهوم بودن ام. و دستانش. آخ دستانش چه مهربان بود و لطيف. گاه به آغوش تشنه ام پناه مي جست و گاه ازآن شيطنت آميز و كودكانه مي گريخت. زير باران يافته بودمش. و روزي زير باران براي هميشه از دستش دادم. او خوابيد و لبخند بر لب داشت آنروز كه براي هميشه خوابيد. گريه ميكنم. در اين ماتم هنوز هم عميق و فزاينده مي گريم. گويا هر چه بيشتر مي گذرد كمتر فراموش اش مي كنم. سالهاست كه بعد از رفتنش معناي عشقي ديگر را درك نكرده ام. سالروز وفات اش است و من ... گريه ام ديگر كفايت اين داغ را ندارد. سه سال گذشت سه سال اي كاش من هم همان روز مرده بودم. اي كاش ... اي كاش ... اي كاش ... اي كاش ... اي كاش ... |
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">86/11/25
|
|
زهرهء نواختن اش بر رگ هايم را دارم. نه وصيتي و نه هراسي است.اين گره پولادين با لبه هاي تيزش چه بسيار رگها كه دريده است بوسه اي كافيست بوسه اي. آخ اگر ميدانستي چقدر دوست دارم لبان نوك تيزش به بوسه اي پر خون ازين بار بي معنايي كه سالهاست بر دوش دارم رهايم كند. چقدر طول كشيد تا به يك چهارده ساله دخترك مهتاب نديده بفهمانم كه در شبانگاه زندگي من ستاره ها يك روز چقدر طول كشيد تا به يك دختر بچه بفهمانم كه در زندگي من به دنبال نگاره اي از اميدواري هايش و آرزو هايش نگردد. او مرا رها نكرد . و غرور شكسته اش را نامهربانه بر تقصير هاي تلخ مزاجي ام منسوب كرد. او مرا دراين واپسين ثانيه هاي عمر اگر تكيه گاهي نبود.نقش بازپرس جهنم را به خوبي ايفا كرد. مدام محكوم بودم.مدام محكوم بودم و اينك ... سخت متقاعد شده ام كه حاصل همه عمر ام جز به رنجاندن چند كودك و شكستن چند دل و پايمال كردن چند غرور بيش نبوده است. خفه قان ميگيريم. چرا كه اين قلم آنقدر گنگ و سخت مينويسد كه جز خود اميد هيچ كس نمي تواند بفهمد. نوشته هاي من عكس هاي من نقاشي هاي من همه تصويري بودند از درون نا آرامم از ابتدا توقع ابلهانه اي بود كه مردم غرورشان را ول كنند و مفاهيم تاريك مرا بچسبند. اين تيغ كار خود را خواهد كرد. اولين شب آرامش من، بي هيچ بازخواست دوباره اي، بي هيچ محكوميتي و هيچ مدافعه اي. خواب خواهم بود. آنجا كه ديگر دردي نيست آنجا كه هيچ دردي نيست. آنجا كه دختركانش بي حوصلگي هايم را درك ميكنند. آنجا كه دروغي نيست و تلخي نقش بازي كردن و ... سرگرداني در جهنم را به من ببخشاييد من هم افق هاي سبز بهشت را بر شما خواهم بخشيد. دردمندي من ديگر آذين بندي وبلاگي نخواهد بود. تنهايي من ديگر سروده ء دختر پسندي نخواهد بود آخرين تقلا را در به اشك برانگيختن دختركان جوان به پايان ميرسانم. اميدوارم هيچ گاه زهره نواختن نداشته باشي. ترس از مرگ نعمتيست براي همهء آنانكه سرود زندگيشان پر از ابر است و سوال و من ازين نعمت نيز چون همه ديگر نعمتها محروم بوده ام.
|
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">86/11/20
|
|
تماس خصوصي اميد.و |
| ...و چنين گفت زرتشت |
گاهی !
جاده ای در میان جنگل , پوشیده از برگهای خزان زده پاییزی و مه غلیظ سپید رنگ میتواند انسان را تا به همیشه دیوانه کند. و اينست راز جنون ام |
| موضوع |
|
سروده هایی از زرتشت نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 2 نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 1 |
| پیوندها |
|
Pink Floyd Camel Band Bob Dylan Rolling Stones Bruce Springsteen Tom Waits WASP |