تنها در ميان ديوارهاي آجريِ اين دخمهء تاريك كه نامش را اتاق گذارده اند ميتوان به عمق تنها بودن من پي برد.كه من هرگز هيچ كس را نداشته ام.
به كوله بار دانسته هايم اين جمله را نيز افزودم.پروردگار اين جهان (؟) ،مرا به راستي تنها آفريد!
اين جمله حقيقت است.اگرچه بسيار تلخ؛دوست خانواده،آشنا،رفيق و خدا(؟)،من هيچگاه،هيچ يك را نداشته ام.
كودك كه بودم، براي خويش متاسف بودم كه هيچ كس را ندارم.
بزرگ كه شدم براي همه متاسف بودم كه هيچ گاه مرا نداشته اند.
و اينك ... ديگر حوصلهء تاسف خوردن را هم ندارم.من بزرگتر شده ام.
هفت سال است كه مي كوشم اين قلب مريض به دود لذت بخشِ چند سيگار مريض تر شود،شايد به اين چرخهء مدام بزرگتر شدن،سايهء شيرين هرگز نبودن غلبه يابد.
از نبودن ننوشته ام كه به بازار گردهمآيي هاي انسان دوستانه چند بسته دلسوزي به دختركان رقيق القلب همسايه غالب كنم.
از نبودن مينويسم تا پسركان ِ پهن سبيل ِ چند كوچه بالاتر بدانند ؛در آن كوچهء بن بست كه سر در يكايك خانه هايش بيرق سياه جاودانگي آويخته اند و مدام فلسفهء - روزي آفريدگاري- ميبافند؛پسركي زندگي مي كرد كه روزي فهميد ؛در پشت آسمان هاي گزافه گوي و لاجوردي،تنها يك خدا هست؛يك هيچ بزرگ،بزرگتر از آسمان و زمين.
يك هيچ،اندكي بزرگتر از آن كه نتوان نبودنش را باور كرد.
خود را به چه افسانهء فريبنده اي فريفته اي؟ اي پيرمرد سپيد موي كه در كوچهء بي رونق ما مسجدي داري و حوضي كوچك براي وضوي نمازگذاران؟!
مگر نبودن من از بودن تو حقيقي تر نبوده است؟
من به همين استدلال شيطاني،بودن خدايت را به راحتي انكار كرده ام.
آهاي ! اي هيچ بزرگ ؛بودن و نبودن ات را به راحتيه چند بازي كودكانه با كلمات از آن رو به سخره ميگيرم،كه عمري بودنم را با تباه كردن آرزوها و سياه كردن اميد ها به سخره گرفته اي.
من به وجودت آگاه تر از آنم كه سخنرانان علامه بر سر منبر هاي وعظ آگاهند.ولي به تنها استعدادي كه دارم كلمات را به بازي خواهم گرفت تا مردمان هميشه ناباور،ناباورتر و رنجورتر،به سهولت لغزيدن قلمي بر كاغذي،نبودنت را باور كنند.
جهنم تو آتشي است كودكانه كه تنها بر پسر بچه گان شهوت زدهء كوچه باغهاي شميران ،ترسناك است.
مرا از آتشي كه درآن بزرگ شده ام مي ترساني؟
تلفن همراهم را بر ميدارم ،با چند جمله استفهامي و چند بند استدلالي به تمام دختركان همسايه مي باورانم كه زيبايند و به همه پسركان كوچه بالايي مي قبولانم كه جوش هاي سرخ رنگ بلوغ بر صورتهايشان به اين خاطر است كه در ليوان آب ديشبشان فرشته اي نامهربان،موي دختركان همسايه را اندخته است.
اين مردمان ساده انگار و زود باور حرف كسي را باور نمي كنند به شرط آنكه چند كلمهء ثقيل از ميان لغت نامه هاي ابلهانهء فلسفه در ميان چرندياتت بگنجاني و بدانها لبخند زني...
من ام پيامبر پوچي! چگونه به مبارزه ام پاسخ ميدهي؟
مفلوجم ميكني ؟ به صاعقه اي مخوف؟
يا ديوانه ام ميكني؟ به درخشش نقره اي مهتاب؟
يا به پشه اي ريز و نا بارور را از راه بيني مرگ را؛اين تنها آرزوي مرا،به من هديه خواهي داد؟
بازيه جوانمردانه اي خواهيم داشت.چون قدرتمان هرگز برابر نبوده است؛و بزرگان با ترحم بر ضعيفان،شهوت غرور خويش بيشتر و بيشتر ارضا مي كنند.
به اميد ديدار،اي هيچ؛اي هيچ بزرگ ؟!




