![]() |
![]() |
|
| جريده رو كه گذرگاه عافيت سخت تنگ است |
|
دو رکعت نماز عشق میخوانم،
پذيرا شوي يا نه؛ اي منزه پروردگار عشق به صلابت و استحكام، هر طلوع خورشيد نامت بر لبان سجاده ام جاري خواهد بود. من نه قبله ميشناسم،نه وضوهايم آداب دارد. ديوانگان را تواني كه در غل و زنجير كني ليك او در زير سقف آسمان آجري زندان هم ستاره شمردن پيش از خواب را ترك نخواهد كرد. در چشمان توهم زدهء من، ديوانهء هميشه مسرور در چشمان توهم زدهء من، ديوانهء هميشه غمگين در چشمان من ، قبله آنجاست ،گوشه اي از ديوار كه در نگاه مبهوتم به ناگاه روشن ميشود و مرا مست به نماز ميخواند. كيست كه با من فهم ديوانگي كند؟ عاشقم من! در معاملهء عشق هرآنچه زيانست سود است و هرآنچه سود است زيان است. دو ركعت نماز عشق ميخوانم آنچه مهم است مستي لايزال من است در خيرگي چشمانم به جانماز سكوت، چه اهميت دارد،ولاضالين گفتن من قشنگ تر است يا پسر همسايه. مرا دو چيز به وجد آوَرَد : ۱) بر سجده روم بي آنكه باز گردم ۲) بر سجده روم بي آنكه باز گردم راز جنونم فاش ميگويم ،مبادا بر كسي فاش كني. شبي در ميان غبار غليظ كفر و بي ايماني خوب كه نگاه كردم صورت زيباي خداي را ديدم از آن شب است كه ديگر صورت خويش را نديده ام. روزي با شنيدن اين جمله به مرداب كفر فرو رفتم: (( دوست ميدارم كساني را كه براي فرا شدن و فرو شدن نخست فراپشت ستارگان از پي دليل نميگردند)) و روزي با شنيدن اين حكايت از كفر رها شدم : (( كسي از شبلي پرسيد-:زكات ۲۰۰ دينار چند دينار است؟گفت-: از آن خود ميپرسي يا از آن من؟ گفت مگر زكات دادن من و تو فرق دارد؟ گفت اگر تو دهي پنج دينار و اگر من دهم ۲۰۰ دينار آنها كه زكات دادند گويند : بار خدايا به آنچه داديم از ما خشنودي هستي؟ ولي آنها كه تمام مال را دادند خداوند از آنها ميپرسد از اين انفاق كه كردي از ما راضي هستي؟)) من با دو جمله دو بار ديوانه شدم و هر بار ... وبعضي ها هنوز جملهء اول را هم نفهميده اند. پس بار خدايا ديوانگي مرا به من ارزاني دار و برج هاي آنها را بدانها. كه من تنهايي دل انگيز خويش با دنيا و آخرت آنها عوض نخوام كرد. لاف عشق ميزنم شايد به حربهء تلقين ... دو ركعت نماز عشق ميخوانم.قربت الي الله دو ركعت نماز عشق ميخوانم.قربت الي الله دو ركعت نماز عشق ميخوانم.قربت الي الله دو ركعت نماز عشق ميخوانم.قربت الي الله دو ركعت نماز عشق ميخوانم.قربت الي الله دو ركعت نماز عشق ميخوانم.قربت الي الله |
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">86/06/26
|
![]() در چشمان زيبای خدا ...
شبی در كنار ساحل زيباي درياي جنوب به خاك افتاده بودم!
خدا مرا گفت : سخني گو، اي بندهء رياكار وخطا كار، كه دلم برايت تنگ شده!! گفتم : خدايا ،چه خوب كه مردمان تلخ اين شهر بي روح،ساحل دريا را نمي شناسند؛وگرنه اينچنان دراين ساحل عزيز تنهاي تنها ننشسته بودم! وگرنه نمي توانستم تو را تا به صبح ،اينگونه دلنواز، مناجات كنم. نميتوانستم تورا ببوسم؛ازين طرف ساحل تا بدان طرف. چه لذت بخش بود اين شبِ پر مهتابِ پرستاره،من بودم و تو و باد كه در موهايم دل انگيز ميوزيد، ودريا كه بوي عطر تورا ميداد. چه خوب بود؛ گويي ساحل را براي عشق بازي كودكانه ام از هر نامحرمي خالي كرده اي! فرشي از ماسه برايم گسترانده اي تا بدان دراز كشم وچشمان زيباي تو را ببينم ! خداي من!! بالاخره چشمانت را ديدم،بزرگ به اندازه تمامِ دنياي من و پرستاره وعميق چون عشق كودكانهء من! خدايا ،آنگاه كه بر فرش ماسه اي ساحل چشمانت خفته بودم ؛گويي مرا نگاه ميكردي،گويي مرا به باد نوازش ميكردي،گويي مرا مي بوسيدي. ومن چشم در چشمانت دوخته بودم؛چشماني سياه و دلنواز. خدا مرا پرسيد : غمگيني ؟ گفتم : آري گفت : بازگو گفتم غم تو دارم...گفتا غمت سرآيد. خداوند با چشماني زيبا مرا مي نگريست. و من خوابيدم. و خدا همچنان مرا مي نگريست ...
در چشمان زيبای خدا ... در چشمان زيبای خدا ... در چشمان زيبای خدا ... در چشمان زيبای خدا ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ماه مبارک رمضان نزدیک است. با شنیدن اسمش اشک بر چشمانم جاری میشود.
|
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">86/06/15
|
مي توان از يك بچه گربه،خوابيدن در سايهء بي آفتاب نرم و گرم را آموخت و يا از كلاغي سياه كوشيدن در ميان خروش آفتاب ظهرگاهي را. ديوانه اي كه در فراسوي ديوارهاي محصور به فلسفه، بي قيد و بي بند ،فارغ از سايه و آفتاب،مجاور با نسيم آواز جنون سرداده و گيسوان بي تكلفش را با ترانهء هستي مي تكاند. آموختم كه هيچ نياموزم آموختم كه هيچ نياموزانم. آموختم جنونم روزي مرا از ندامت هاي مدام اين كژ انديشان خواهد رهانيد. من بيد مجنونم من بيد مجنونم من بيد مجنونم من بيد مجنونم من بيد مجنونم |
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">86/06/08
|
در اين روز؛روز تولدم؛شناسنامه اي میگوید که یک سال دیگر هم گذشت. حال حس میکنم میدانم.میدانم فلسفهء رانده شدن پدر از بهشت را. پروردگارا ~ به نکویی مرا نشان دادی که دوری از تو چه دردها دارد. پروردگارا ~ به کمال مرا نشان دادی که به این دنیا تعلق ندارم. ای کاش شناسنامه ها علاوه بر کنتور بی وقفهء زندگی نشان میداد خطوط شکستهء صورتم را. ای کاش شناسنامه سخنگو بود؛ تا شرح این یک چهارم قرن اندوه را برای نخستین بار میگفت. خدایا ترا شکر میگویم که مرا عمر بخشیدی تا تو را بشناسم.
اگر چون سرو ،قامت نشکسته ام، تو میدانی که از امید بوده است.اینک که لوح امیدم غبار غربت گرفته است تو را به رحمت خويش كوله بار سفرم را بين و رواديدم را امضا كن. خسته ام.خسته ام.خسته ام ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نه از رومم نه از زنگم همان بيرنگ بيرنگم بيا بگشاي در، بگشاي دلتنگم هوا بس ناجوانمردانه سردست دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوي،در بگشاي منم من ،ميهمان هر شبت ،لولي وش مغموم منم من، سنگ تيپا خوردهء رنجور منم دشنام پست آفرينش،نغمهء ناجور بيا بگشاي درِِ، بگشاي دلتنگم |
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">86/06/01
|
|
تماس خصوصي اميد.و |
| ...و چنين گفت زرتشت |
فردريش.و.نيچه : دوست میدارم کسانی را که برای فرا شدن و فرو شدن،نخست فرا پشت ستارگان از پي دليل نميگردند! چنين گفت زرتشت .
|
| پيشين سروده ها |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| موضوع |
|
سروده هایی از زرتشت نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 2 نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 1 |