تبليغاتX
ِسروده های زرتشت
جريده رو كه گذرگاه عافيت سخت تنگ است

 

اينگونه مرا نگاه مكن،ديوارها چه ميدانند شب است يا روز.

چه ميدانند قلبي از جنس انسان را چه ميشود كه اينسان تلخ و تنها،

در گوشه اي از اتاق مينشيند و به بافت بي جان تو مينگرد.

چه ميدانند سينه اي از جنس لطيف حيات را چه ميشود كه اينسان مغموم و مفلوك مينشيند و با تو حصار سنگين تنهايي سخن ميگويد.

تن سخت تو، آيا ،معني عميق و تلخ تنهايي را مي فهميد،روزي كه مشت بر تو كوبيدم و فرياد برآوردم كه اي خدا؛همه مرا به حسادت و خصومت اگر رها كردند ،تو چرا تنهايم گذاردي؛ آيا معنايم را درك كردي اي ديوار ؟

اي ديوار، اي شاهد زوال هر روزهء من در شتاب ِ بي شتاب روزمرگي ها، تو معني سكوت مرا مي فهمي؟

كه گاه گاه به ضخامت بغض پنهان در سينه ام،در جواب هم نوعان جنايتكار خويش روا ميدارم.

براي تو اي خاك كه به زور سيمان ايستاده اي،فرق ميكند آيا،كه در سراي من كه محصورست به پيكر نفرت انگيز تو، آهنگها غمگين اند،حرفها مشكوك است و ناله ها خونين و غليظ.

حال خواهم گفت،همهء اندوهي كه در سينه بيتابم كرده است.

درد من اينست ،نه جز اين،همهء اطرافيان من چون تو ديوارند و انها راست يك فرق با تو.

آنكه ديوارهاي سنگي پا ندارند تا هرگاه به تندي كلام مشت برآنها ميكوبم فرار كنند ولي اين ديوارهاي گوشتي را دوپا هست براي فرار كردن و دو دست براي در گوش فرو كردن و نشنيدن.

و زباني به اين تلخي : جالب بود به وبلاگ من هم سر بزنيد.

با قلم سفيد مينويسم وليكن شما با قلم سياه بخوانيدش،از همه تان متنفرم!

خشم نگاشته بر ديوارم را بخوانيد و باور نكنيد، هرگز از هيچ كس متنفر نبوده ام.

 

+ سروده اي   از امید .و |    <" ">86/05/25
پردهء آخر

ديروز ،امروز ،فردا ،پسان فردا ،چه كسي ميتواند حضرت عزرائيل را به تاخير امر كند،اين سرنوشتيست كه از يك بقال ساده تا رهبر عاليقدر انقلاب بدان دچارند و البته ... من ... !

آيا ترس بر اندام ها نخواهد افتاد ،از خشم خدايي كه به قدر مثقالي از اعمال ما ،از نيكي ها و به قدر مثقالي از اعمال ما به پليدي ها ؛ رسيدگي خواهد كرد.

چه فرق ميكند رهبر باشي يا رفته گر محله اي در جنوب شهر تهران! حداقل خدا به همگان يكسان مينگرد (؟)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در مورد پست قبلي صحبت ها فراوان بود. ولي به حرمت مهري كه به دوستان منتقد دارم لازم ميدانم به اين جمله بسنده كنم.

اعتراف ميكنم كه از سر احساسات تا حدودي تند روي كردم.شايد پاراگراف بالايي(با فونت خاكستري رنگ) خيلي بيشتر در خور شخصيت من مي بود ...

ممنون از اينكه با انتقادات منطقي خود به من ثابت كرديد كه نميتوانم بي توجه و دقت هر مطلبي كه دلم خواست رو در وبلاگم بنويسم.اين باعث افتخار منه كه اينطوري زير ذره بين توجه شما هستم.

البته من هنوز بر بسياري از عقايد خود استوارم.

سرپوش گذاشتن بر ستم و مشاركت در ظلم هيچ تفاوتي ندارد با ...

حضرت عزرائيل به مقام انسانها نگاه نمي كند او مامور ستاندن امانتيست كه خداوند به عدالت ميان انسانها  تقسيم كرده است.

بدرود

+ سروده اي   از امید .و |    <" ">86/05/19

 

آنکه دارهای چوبین اعدام برافراشت و بر چهارراهِ قدرت؛ به حجامت اجباري ِ بي پناه مردمان؛ هايي و هويي داشت، اينك لابه لاي كرمها؛ شب را به انتظار دوزخ ميگذراند.

اين  سرانجام فرار ناپذير كسانيست كه در كار ضعيفان ِ بي دفاع، از هيچ ستمي دريغ مداشت!

اينك دشمنان حقيقي اين سرزمين(داخلي و خارجي) از مرگ اين روحاني ابله ناراحتند ؟!

دوست نادان به از صد هزار تا دشمن!

واينك دشمنان، ستون عظيمي از بلاهت و حماقت را از دست داده اند...

واي ! يكي از اسرار عالم معني براي هميشه مكتوم خواهد ماند ،پاي چپ يا پاي راست، هنگام رفتن به مستراح كدام مستحب تر است؟! آيا چرا ؟!

اين بزرگترين معمايي است كه اين روحاني ارزشمند تمام عمرش را به پرده گشايي ازآن گذراند.

دشمنان خوشحال بودند كه ما چنين احمقي داريم ؟زماني كه آنها به تئوري استرينگ و فيزيك نوين مشغولند ؛ تمام حقوق و ارادهء ملت در دستان توانمند (؟) كسي است كه تمام افكارش معطوف به مستراح بوده و بس ...

و دشمنان داخلي : ديگر به كدامين تملق شريك حجامت هاي بي نقص سلاخان بالا نشين شوند؟

و اينك زمان آنست كه خدا به كار كسي رسيدگي كند كه نيمي از عمر كثيفش را به نام خدا جنايت كرده است .

اين سرانجام تمامتان است؛ سياه پوشان بالا نشين،مهرگان هزار مهره،پيروان راستين مكتب ارتجاع سياه.

 

پ.ن (۱) : مرگ بر ضد ولايت فقيه

پ.ن (۲) : مرگ بر سكولار خائن

پ.ن (۳) : مرگ بر تو مرگ بر من مرگ بر آمريكا مرگ بر اسرائيل

پ.ن (۴) : هاله اسفندياري اقدام به براندازي ميكنه،آمريكا اقدام به براندازي ميكنه،دانشجويان امير كبير اقدام به براندازي ميكنند،كردها   اقدام به براندازي ميكنند،بيش از نيمي از ملت ايران شبها قبل از خواب يكي دوبار اقدام به براندازي ميكنند.بس كه اين حكومت مردميه.

پ.ن (۵) : درود بر مردم سالاري ديني

 

 

+ سروده اي   از امید .و |    <" ">86/05/11
کازا بلانکا ؟!

بندری در غربی ترین نقطهء آفریقا، سرزمين آفتاب ؛سرزمين نهايي؛هيچ كس بدان تعلق نخواهد داشت.

مهاجران اروپايي در سالهاي جنگ جهاني دوم براي رسيدن به سرزمين روياها ؛ايالات متحده آمريكا با هزار اميد بدانجا ميرفتند . و ...

(( با اقتباس از فيلمي قديمي به نام كازابلانكا ))

سومين وبلاگم را با تغييراتي اساسي بدين وسيله افتتاح مينمايند :

۱- تنوع

۲- رهايي از دست بعضي آدمهاي ...

۳- تغيير در سبك نوشتاري

۴- ....

اين عمده ترين دلايل من در تغييرات اخير ميباشد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیگر بار ملامت ها از توان شنوایی گوش هایم سنگین تر است.

میروم بخوابم،دلسوزي هايتان را بگذاريد در يخچال به دور از رطوبت و گرما؛ باشد كه روزي اگر برخاستم دوباره چون پتك بكوبيد بر سرم.

خوب‌ ! جنگي نيست؛من دوست ندارم، ميگويي حيف است اين همه استعداد در گذر بي رحم روزمرگي ها به هدر رود.

خوب ! جنگي نيست؛من دوست دارم كوله بار استعدادهايم را در چهار ديوار فراموشخانهء بي حوصلگي در شومينه اي ريزم تا به جاي كندهء درخت بسوزد و ثانيه اي مرا گرم كند!

 چه ملال است اگر دلسوزان هميشگي  ام گويند،ديشب نابغه اي در گوشهء اتاق كثيف و دود گرفته اش ،آنقدر سيگار كشيد كه مرد !

به جان اين مهربان سگ كه به تازگي شده تنها مونس لحظاتم (؟) سوگند ! من به اين افسردگي ديرينم اعتياد دارم.دل كندن ازآن خيلي سخته.

گاهي از خود ميپرسيدم. اميد؛ تو چرا از محبت ديگران بي نيازي ؟ حال اين سوال آنقدر تكراري شده كه ميتوانم با شمردن آن سالهاي زندگي ام را اندازه بگيرم.

چه فرق ميكرد اگر نبوغم عالم فيزيك را مي لرزاند. من دوست داشتم يك فيلسوف باشم.و حالا  فلسفهء زندگي ام را يافته ام، و اين فلسفه من است :

(( خدايي هست و روز جزايي ! ولي تو زياد سخت مپندارش.خدا تنبل ها را به چه چيز مجازات خواهد كرد. به گناه اينكه مجال جنايت نيافته اند و مجال خوردن حق ديگران را.

من از شدت بي حوصلگي سالهاست كه حتي يك دروغ مصلحتي هم نگفته ام !))

حال اي دلسوزان هميشگي ام؛ از احوال من ؛اگر طالبيد كه بدانيد ، هستم وليكن به اندازهء همه عمر خسته ام.

 ميخواهم بخوابم .

فراموش كن ديوانه اي در يكي از اتاق هاي اين خانه ء بي رونق زندگي ميكرد كه ميتوانست هارموني ناهمگون دنيا را به هم ريزد...

من تهديد ميكنم؛ اگر سيگار مارلبوروي قرمز و پاي بلند من را همين الان ندهيد،جنايت خواهم كرد

گرچه حس جنايت هم ديگر نيست.

امروز صبح از خواب برخواستم.راس ساعت ۱۲ ؛نميدانم چرا خورشيد جديداً اينقدر زود به وسط آسمان مي آيد.

شايد به اين خاطر است كه ... ولش كن حس سياست هم ديگه ندارم.

احمدي نژادها ميان و ميرن،مهم اينه كه مزاحم خواب من نباشند !

 

+ سروده اي   از امید .و |    <" ">86/05/02
 

تماس خصوصي
اميد.و
...و چنين گفت زرتشت
فردريش.و.نيچه : دوست میدارم کسانی را که برای فرا شدن و فرو شدن،نخست فرا پشت ستارگان از پي دليل نميگردند! چنين گفت زرتشت .

بهترين يارانم
بانوی جنگل
وكيل مدافع شيطان!!!
knowledge is a bridge to wisdom
رضا موتوری
ریشه های خونین
بیا تا برایت بگویم...
شنبلیله
هزار دستان
میل تاریکی مکن!
مرگ آرزو
سرود سکوت
مسافر خانه
حلقه سه شنبه
واپسین شطحیات امید
چکاد
یک تبسم کافیست !
میچکا (2)
اینجا سرزمین آفرینش است
افسون
از هر دری سخنی
نامه هاي دوستانه
رهسپار شب
فراتر از عشق
دست نوشته های دلتنگی یک شاعر
جاده ابریشم
پیش بینی زمین لرزه
پلاک 150
آه شب
آه سرخ
شمع طرب
آرماچوندیا
آریا برزن
میچکا
يكتا ترين يارانم
پيشين سروده ها
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
موضوع
سروده هایی از زرتشت
نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 2
نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 1
 

 RSS


Omid V

طراح قالب

اميد.و