![]() |
![]() |
|
| جريده رو كه گذرگاه عافيت سخت تنگ است |
|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هرچه گشتم خانه اي هيچ نبود كه بدان منزل غم بگذارم كه به عزلت نفسي تازه كنم خانه اي غرق سكوت ! خانه اي از همه كس؛ بي رونق! كه به اوهام درآن غرقه شوم شام شب نان و دخان مونسم گوشهء ديوار تهي خانه ام غرق سكوت خالي از بودن بيگانه درآن من وتنهايي روح افزايم من و پوچي من و كوچ شيشهء خانهء من از پولاد ! هرچه گشتم خانه اي هيچ نبود در و ديوار درآن خانه ،سياه ! سقف آن بسته و كوتاه كمي بي احساس كف آن خشك، ولي گرم و نجيب كه به خفتن نفسي تازه كنم كه از اميد دمي بگذرم و سينه خالي ز همه پنجره ها خانه اي هيچ نبود،خانه اي هيچ نبود . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دلم براي بوي گند آشپزخانه ام تنگ است،براي ظرفهاي كثيف شش ماه پيش.براي صداي نفرت انگيز آقا مصطفي و نعره هاي دل انگيز فيروزه خانوم. براي يك قدح و نصفي قهوه،براي زمستانهاي سرد تبريز،براي شراب هاي تلخ آقا مسعود و ... تخم مرغ هاي در كره تفت داده شدهء ظهرهاي آخر برج ! و براي بهترين دوستان زندگي ام. اي كاش خدا يك روز كامل خانهء تنهايي ام را به من هديه ميداد. تمام ديوارهايش را با دستانم لمس ميكردم،ذره ذرهء زمينش را باز مي بوئيدم و صحنه صحنهء خاطراتم را بدان در آغوش ميگرفتم. اي كاش !؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به سراغ من اگر مي آييد؛ نرم و آهسته بياييد ، مبادا تركي بردارد،چيني نازك تنهايي من . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">86/02/30
|
بین صفر و یک،به راستي چند عدد وجود دارد ؟ من هرگاه به معني بينهايت مي انديشم ،تعلق غريبي به دنياي زرافه ها احساس ميكنم! ديروز استخوان جمجمهء يك سگ را كه احتمالاً سالها پيش در راستاي راحتي انسانها (!) سخاوتمندانه در طرح مبارزه با احشام سرگردان ،با گلولهء يك اسلحهء شكاري از پاي در آمده بود،را نگاه ميكردم. آن بدبخت هم احتمالاً روزي سرش را مغرورانه بالا ميگرفته و با احساسي شبيه به احساس طاووس؛سلانه سلانه؛در خيابانهاي جردن جنوبي راه ميرفته و در حاليكه خود را مركز عالم ميپنداشته از خدا ميپرسيده،اين مرتيكهء بيشعور جرج دبليو بوش رو چرا آفريدي ؟! در سرزمين ِ ليبراليسم ِ سكولاريزم ِ بي فرهنگِ كافر و از خدا بي خبر و مشروب خوار غرب روزي ثابت كرده اند كه اين جمجمهء كذايي از تعداد زيادي سلول تشكيل شده كه اين سلولها به نوبه ء خود از تعداد متنابهي مولكول تشكيل گرديده و باز هم در آن سرزمين زير ميكروسكوپ هايشان فهميدند كه نه بابا؛اين رشته هاي مولكولي تعداد بسيار زيادي اتم دارد كه آن اتمها هم به نوبهء خود از ذرات ريز تري به نام الكترون تشكيل شده و البته بعد از اين همه كشف اكنون عده اي نيهليست ِ داروينيست ِ از خدا بيخبر دارن از ذرات بسيار ريز تري صحبت ميكنند. اين جاهلان مستكبر ِ عرق خور ِ زناكار دو دسته اند،عده اي هم پشت تلسكوپ نشسته اند و دارن هي از منظومهء شمسي دورتر و دورتر ميروند تا شايد در كهكشانهاي دورتر هم مكاني براي اشاعهء فرهنگ منحط غربي و بي ديني و سكولاريزم و تهاجم فرهنگي پيدا كنند. اينها رو گفتم تا آقا سگه بدونه كه خداييش هم اگه حساب كنيم منفعت بعضي سگها از بعضي آدما بيشتره! واقعاً چه فايده داره اين علمي كه جز براي فساد و اشاعهء فرهنگ منحط غربي به درد نميخوره؟ البته،در ايران، ما دانشمنداني داريم كه علم رو در جهت رشد و تعالي انسان به كار گرفته اند.ديروز بود كه گرهء معماي بزرگ بشري و يكي از اسرار علم توسط يكي از علماي بزرگ ايران گشوده شد.معمايي كه انسان در راه سعادت بسيار با آن گلاويز شده بود و در اين سالها هنوز راه حل آن پيدا نشده بود. صورت مساله : اگر يك نفر به علت بيماري مجبور باشد تا لوله اي در مقعد خود فرو كند به نحوي كه يك سر لوله درون رودهء بزرگ قرار گيرد و سر ديگر آن چند سانتي از سوراخ مذكور بيرون تر باشد،آيا در صورت خروج باد يا مدفوع ،وضو باطل ميشود يا نه ؟ پاسخ : نه باطل نميشود،و اگر شخص قبل از خروج باد يا مدفوع وضو يا تيمم داشته است هيچ احتياجي به تجديد وضو ندارد. شما ميدانيد چند هزار نفر تا به امروز بر سر يافتن جواب اين مساله عمر خود را گذارده اند.و جالب كه اين جواب كوتاه و مختصر ولي حكيمانه و عالمانه به فكر هيچ كدام از آنها ترسيده است. ۲+۲=۵ يك عمره همه به من دروغ گفته اند. ايكاش هوش من به اندازهء يك كامپيوتر بود.اون وقت هرچي كه به صورت اطلاعات به من ميدادند رو قبول ميكردم،از زندگيم هم راضي بودم. اي كاش. |
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">86/02/25
|
عمريست كه در ميان شما زندگي ميكنم.تقريباً يك چهارم قرن. بهت هميشگي ام در عدم درك متقابلمان خسته ام كرده است.شما همگي با من بيگانه و من به تنهايي با همهء شما بيگانه ام. اين تصويريست وحشتناك،مرا ميترساند،ترس ازاينكه روزي در دادگاهي مشغول دفاع از عقايدم باشم ،همچنانكه امروز، و هيچ كس نفهمد كه من چه ميگويم. و آنروز همانند امروز،با سكوت لبريز از بيگانگي،تنها مرا با چشمهايشان تعقيب مي كنند كه به پاي دار ميروم و تنها با خود خواهند گفت : چه موجود عجيبي بود ! ميخواهم باري از سياست دست كشم،به ياد گذشته هايي نه چندان دور باز هم از خويشتن بگويم،از ابري تاريك،كه سينه ام را تنگ و وافر دربر گرفته. شمايگان بدانيد كه،در ميان اين ابر سياه ،نوري پنهان دارم،عشق به بشر؛ من به بشر عشق ميورزم. هر شب ،اگر به خواب روم،پيش از آنكه چشمانم را ببندم،آرزو خواهم كرد،كه بشر دست ازين جنون جنايت بردارد و ازين سكه بر سكه افزودن. آرزو خواهم كرد كه ... من حاضرم همهء عمرم را وقف نمايم تا چند نفري كمتر حسرت كشند،بي آنكه حتي توقع يك لبخند داشته باشم. من حاضر نيستم بدانم،كه آيا تمام محبتم را تقديم كسي كرده ام كه لياقتش را نداشته است. من قهوه ام را تلخ دوست دارم و از آب توت فرنگي متنفرم.بي زحمت دست از سر من برداريد،حداقل اگر مرا، اينچنين تلخ و تنها ،درك نمي كنيد به پشتِ از مصيبت خسته ام تازيانهء تنفر مزنيد. من از دشمني هاي بي دليل شمايگان بسيار ضربه خورده ام.چرا وقتي كسي را درك نمي كنيد،در تمناي نابودي اش اينچنين بيرحمانه تلاش ميكنيد. خوب من خودم ميدانم كه حرفهاي من بوي جنون ميدهد.من را با جنون خويش تنها بگذاريد.براي لحظه اي هم كه شده ؛تنهايم بگذاريد ! هفته اي پيش،دختركي بي نوا ،صورت آفتاب نديده ام را پسنديده بود ! و ادعا ميكرد عاشق من است. حال او رفته است،چون فهميده است در پشت نقاب سرخ وسفيد گونه هايم ،دنياي وحشتناكي دارم. او نه تنها با عشق كودكانه اش باري از دوشم بر نگرفت؛به من ثابت كرد كه من از آندسته ديوانه هاي عالمم كه تنها معالجه ام تنهايي است.پس به خاطر خدا مرا تنها بگذاريد. آهاي خدا ! بس نيست اين همه آزردي مرا؟ تو مرا بيشتر از ظرفيتم آزموده اي،اينك من يك بيمارم،يك بيمار رواني. آهاي خدا ! مگر در آن بهشت زيبايت ،ديوانه خانه هم داري ؟ آهاي خدا !يك تخت با ملحفه اي سفيد آماده كن.دارم به سوي بهشت تو مي آيم. راستي ! خدا ! اونجا كه مجبور نيستم با اين سياه پوشان هميشه عزادار هم اتاق باشم. نوع جنون ما فرق ميكند ؟! من هم اتاقي دوست ندارم.بار خدايا در آن اسارتگاه بيماران رواني،آن بهشت زيبا ،به پاداش اين همه سال وفاداري ام،به من تنهايي شيرينم را ببخش،ازين همه هياهو خسته ام. ((مدتي تظاهر ميكنيد كه مرا درك ميكنيد،تا به لايه هاي دروني ام نفوذ كنيد و بفهميد كه چرا هميشه تنهايي زيبايم را به همهء شما ترجيح داده ام،بعد كه درون پر خونم را ديديد، با شتاب فزاينده اي در زماني كوتاه از من دور مي شويد و تناه ويرانه هاي چند روز سكونت شما باقي ميماند و اندوه نفرت انگيز من. اين ظلم بزرگيست كه در حق من روا ميداريد.)) بار خدايا،يك تخت با ملحفه اي سفيد آماده كن، من هم دارم مي آيم ! |
|
+ سروده اي
از امید .و |
<" ">86/02/19
|
|
تماس خصوصي اميد.و |
| ...و چنين گفت زرتشت |
فردريش.و.نيچه : دوست میدارم کسانی را که برای فرا شدن و فرو شدن،نخست فرا پشت ستارگان از پي دليل نميگردند! چنين گفت زرتشت .
|
| پيشين سروده ها |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| موضوع |
|
سروده هایی از زرتشت نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 2 نوشته های مربوط به واپسین شطحیات امید 1 |